روزمرگی هایم...

دانشجوی علم طب

روزمرگی هایم...

دانشجوی علم طب

بایگانی
  • ۱
  • ۰

از بچگی تا سالهای آخر دبیرستان، جوری تربیت شدم که همیشه یه دختر آروم و منفعل و ممتنع باشم. همیشه تو دعواهای من و داداشم، اون پیروز میشد چون حمایت مامانم رو داشت اگر چه حق با من بود! حق اعتراض به انتخابهای مامانم در مورد خودم رو نداشتم چون با سرکوب شدیدی مواجه میشدم. تو مدرسه هایی درس خوندم که سیستم پادگانی داشتن، حق اعتراض و گرفتن حق مون رو نداشتیم و این وسط کسایی میتونستن حرفشون رو به کرسی بشونن که از نظر شخصیتی مثل من منفعل نبودن. همیشه، یه بغض فرو برده، یه حس عاجزی از ناتوانی گرفتن حقم رو داشتم. 

پیش دانشگاهی که بودیم یه معلم ادبیات داشتیم که میگفت تربیت کردن یه بچه ی همیشه راضی با یه شخصیت منفعل که کاری نداره! کافیه که از همون بچگی کوچکترین اعتراضی که کرد شدیدا سرکوبش کنی. هنر اینه که به بچه ات جرئت بدی، بهش اجازه ی انتقاد بدی... غیر این باشه تو زندگی زناشویی اش هم میبازه! 

علاوه بر همه ی اینا

همیشه من رو از شرکت تو خیلی از فعالیتها ترسوندن... اینکه هیچ وقت نماینده ی جمعی نباشم و همیشه پیرو باشم! هیچ وقت مسئولیتی رو قبول نکنم،تابع جمع باشم، مخالفت نکنم مبادا که کسی باهام دشمن بشه. 

اما، تقریبا از سال آخر دبیرستان چیزی رو درونم احساس کردم. انگار یه چیزی درونم آروم نمیشد در برابر این همه سکوت و پیروی و تقلید. کم کم کم کم، شخصیت همیشه منفعلم عوض شد، دیگه سرکوب شدنا برام مهم نبودن... 

دیروز یه مسئولیتی رو قبول کردم تو کلاس، با وجود و علم به تمام خطرات احتمالی و ریسکها. بالاخره من باید قدرت نه گفتن و تو رودربایستی نموندن رو یاد بگیرم. تا که پس فردا اگر کسی تو محیط کارم ازم کار غیر عرف و قانون و شرع خواست قدرت رد کردنش رو داشته باشم. 

الآن هم اینجا مینویسم تا که ثبت بشه این روزهام، که بعدا به خودم بگم ببین دختر! همه ی اون ناراحتی های دلت، همه ی تنهاییات، تمام اون حس های وحشتی که بقیه با حرفاشون بهت القا کردن... ازت یه شخصیت فعال ساخت... 

  • ۹۶/۱۱/۲۴
  • Hope ful

نظرات (۶)

با نظرات موافقم
پاسخ:
:)))
من همینطوری بودم تا این که سومِ راهنمایی بالاخره یه مسئولیتِ بزرگ رو به عهده گرفتم و وقتی همه چی عالی پیش رفت فهمیدم همیشه از هیچ می‌ترسیدم.
پاسخ:
بالاخره از یه جایی باید شروع بشه :))
دقیقا
ادم باید با ترساش رو به رو شه..یه روز میشه که میبینی چقدر همه چی برات اسون شده
ای ول ای ول خانوم ^_^
پاسخ:
به امید آن روز... ♡
وااای آره واقعا من از وقتی یادم میاد سرکوب شدم و تذکر شنیدم و هنوز هم میشنوم ولی بازم دانشگاه رفتن خیلی کمک میکنه اونم توی رشته ای که تو داری میخونی عزیزم . ادامه بده حتما موفق میشی :***
پاسخ:
تنها راه نجات اومدن از این وضع، جنگیدن با سرکوبهاست... و این که برات اهمیت نداشته باشه:))
من بر عکس تو دبیرستان  و راهنمایی دختر ساکت و منظمی بودم اما حقم رو می‌گرفتم و تو فعالیت های مدرسه هم شرکت می‌کردم 
اما تو مهمانی های خانوادگی همیشه ی خدا منفعل بودم تو اجتماع هم به شدت خجالتی:دی

پاسخ:
جالبه بدونی ما اصلا اهل مهمونی و رفت و آمد نیستیم...
این نوشته چقدرمنه:)
پاسخ:
Really??
فکر میکردم هیچکس شبیه من نباشه تو این دنیا! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی