روزمرگی هایم...

دانشجوی علم طب

روزمرگی هایم...

دانشجوی علم طب

بایگانی
  • ۱
  • ۰

لپ قرمزی!

یه مدته که وقتی خجالت میکشم،  احساساتی میشم،  میترسم یااسترس میگیرم ، لپام سرخ و داغ میشن... گوشهام هم! 

یه جوری که بقیه قشنگ میفهمن من یه چیزیم هست... خیلی زشته به خدا! یه جاهایی واقعا آبروی آدم میره. 

تو کانال المپیاد علوم پایه یه مطلبی گذاشتن در موردش👇

‌ 🗞


☺️ ژن ALDH2*2 عمل خجالت و گلگون شدن چهره



➖حتما برخی افراد را دیده اید که به سرعت نسبت به خوردن برخی مواد یا قرار گرفتن در شرایطی ویژه صورتشان گلگون و سرخ رنگ می شود. این موضوع به دلیل وجود نوعی آنزیم ویژه در کبد است که ALDH2 نام داشته و موجب افزایش جریان خون و در نهایت سرخ شدن چهره می شود.


➖ البته پژوهشگران در مورد این افراد توصیه می کنند که از برنامه غذائی خاصی پیروی کرده و سراغ برخی نوشیدنی ها نروند زیرا خطر سرطان مری در این افراد بیش از سایرین است.



آقاااااا😭 من چرا یهو اینجوری شدم! از بدو ورود به دانشگاه اینجوری شدم! 

چند وقت پیش سرکلاس زبان استاد یه سوال پرسید اشتباه جواب دادم، انقدر سرخ شدم استاد گفت خانوم برید یه آب به صورتتون بزنید

پسرا هم همه غش کرده بودن از خنده

درد بی درمان عایاااا؟! 

الهم اشف کل مریض😭😖🙏

  • Hope ful
  • ۰
  • ۰

گوش شیطون کر( چشمهاش هم کور) امروز رو کلا استراحت کردم و دستم به کتابام نخورد😜

صبح همراه مامان اینا پاشدم رفتم خرید خونه. از آخرین باری که رفتم خرید فکر کنم 5 ماه گذشته باشه! انقدر با این مقوله خرید کردن غریبم همه اش خمیازه میکشم وسط مغازه ها خسته میشم. دختر اینجوری دیده بودین؟! 

بعد هم یهویی به بابا اینا گفتم بعد خرید بزنیم بریم بندر ترکمن. ناهار امروز رو هم بذاریم واسه فردا به جاش سور و سات کباب به پا کنیم. 

هوا محشر بود... محشر! بدون شک استان گلستان قطعه ای از بهشته و تماام! 

بعد هم پیله کردم بریم بازار ماهی فروشا رو هم ببینیم ماهی سفید بخریم. 

میدونستین حال و هوای بازار ماهی فروشای جنوب با ماهی فروشای شمال زمین تا آسمون با هم فرق داره؟! شمال به نسبت خیلی آرووومه!! 

ماهی سفید خریدیم، تازه از صید آورده بودن، 

بعد هم شف hopeful با روش خاص خودش ماهی رو پخت واسه شام😄

کلا الان احساس میکنم نسبتا زخم هایی که این مدت امتحانا بهم زدند یه کم بهبود یافتند! 

به امید اینکه فردا اینسان گونه بشینیم پای درسمان🤦🏻‍♀😂

  • Hope ful
  • ۰
  • ۰

از یه جایی به بعد، دیگه دوست جدید وارد زندگی آدم نمیشه، فقط همونایی که هستن باقی میمونن، از یه جایی به بعدترش هم، همونا که هستن هم شروع میکنن به رفتن، آخرشم فقط آدم میمونه و خودش




بعد از این بر آسمان جوییم یار

                     زان که یاری در زمین جستیم نیست

  • Hope ful
  • ۰
  • ۰

ملکا!

به روزهای پشت سرم که نگاه می کنم، با تمام وجودم معجزه های خدا رو حس میکنم... زبونم قدرت شرح دادنشون رو نداره.  فقط خودم میفهمم و خودش... 

ازش میخوام تا اینجا که دستمو گرفته و رسونده،  بعد از این هم ولش نکنه،  محکم تر بگیردش

ای که مرا خوانده ای،  راه نشانم بده... 

  • Hope ful
  • ۱
  • ۰

روزگارتون بی امتحان ایشالاااا

اندکی از فشار امتحانای درسای سنگین کاسته شده فعلا! و من فرصت کردم که کتابی رو که یه ماه پیش خریدم رو بخونم 

کتاب " تمام چیزهایی که جایشان خالی است" از پتر اشتهام

از قسمت معرفی کتاب مجله زنان امروز پیداش کرده بودم. توضیح مختصری داده بود درموردش.  تو good reads هم درموردش گشتم و نظرات رو خوندم. اکثرا ازش تعریف کرده بودن، اما نتونست توجه من رو جلب کنه. مخصوصا که من تازه کارم تو این قضیه

ویژگی مثبتش شاید فقط فضاسازی های زیادش باشه جوری که بشه حس کنی. اما منفیاش

اول از همه اینکه این کتاب شامل داستانهای کوتاهه که از کتابای مختلف این نویسنده جمع شده. زمانی که توضیحات انتشارات رو درموردش خوندم گفته بود ویژگی مشترک تمام داستانهاش اینه که افرادی توش هستند که تنها گذاشته شدن... در صورتی که من اصلا چنین چیزی ندیدم. این کتاب اومده برشهایی از زندگی روزمره مردم عادی با فضاسازی زیاد از حد رو نوشته که هیچ ماجرای خاصی رو دنبال نمیکنه. در آخر شما میمونی و یه عالمه چیز مبهم و یه فضای راز آلود اعصاب خرد کن. 

و یه چیز دیگه ای که رو مخم بود،  ترجمه ضعیفش! یه جاهایی واقعا خودمو سرزنش کردم بابت پولی که حرومش کردم😑

عنوان داستانا هم میشه گفت هیچ ربطی به داستان نداشتن! 

موندم اونایی که ازش تعریف نوشته بودن واقعا به چی فکر کردن انقدر احساسی نظر نوشتن! 

برای تجربه اول واقعا تو ذوقم خورده و اگه واقعا دنیای کتاب خونی و مطالعه اینه واردش نشم بهتره



به هر حال،  احتمالا کتاب بعدی که خواهم خوند کتاب نون نوشتن محمود دولت آبادی باشه. نظری؟ 

  • Hope ful
  • ۰
  • ۰

ساقیا!

ساقیا قدحم پر ز قهوه کن تا به سحر... 

که افتادن از رگ گردن به من نزدیک تر! 

[نگاهی به انبوه جزوه های تکه تکه ی بیوشیمی کرده و لیوان قهوه چهارم را سر میکشد، گور بابای IBS ! ]



+انقدر من این مدت به خودم فحش و فضیحت دادم که حد نداره... بی صبرانه منتظر شروع شدن ترم 2 هستم، آره! نشون میدم من همونم که تو دوران مدرسه اش معدلش کمتر از 19.84 نشد، همون که هیچ وقت شب امتحان درس نخوند، همون که وقتی همه اصرار به لغو امتحان داشتن ناراحت بود چون آماده بود و وقت گذاشته بود... دوباره Hopeful پر ابهت میادش، به زودی ایشالا

  • Hope ful
  • ۰
  • ۰

در کلام مولوی سستی هایی را میبینیم که در کلام شاعرانی همچون سعدی و حافظ به چشم نمیخورد. آن بزرگواران میناگر و گوهرتراش بودند و با حوصله و بادقت، کلام خود را در میزان بلاغت وزن می کردند و ابیات خود را، حتی بعد از گذشت سالها، مرور و تصحیح و تنقیح می کردند. یکی از دلائل وجود اختلاف در نسخه های آثار این بزرگواران به ویژه حافظ، همین بوده است. سعدی هم اهل این میناگری ها بود . اما مولوی چنین نمیکرد. احوال و زندگانی او نشان میدهد که او اهل بازگشت به گذشته نبوده. به تعبیر خود او:

هست هشیاری ز یاد ما مضی

ماضی و مستقبلت پرده خدا

آتش اندر زن به هر دو تا به کی

پر گره باشی از این هر دو چو نی

تا گره با نی بود همراز نیست

همنشین آن لب و آواز نیست 

هم اکنون در آثار مولوی ، هم در مثنوی و هم در دیوان کبیر، ابیات بسیاری وجود دارد که نیمه بلیغ اند و دارای پاره ای کاستی ها و کژی های لفظی. این ابیات را میتوان با اندکی دست کاری به ابیاتی بسیار بلیغ تبدیل کرد. باور نمیتوان کرد که فرد ادیب سخن شناس و ذولسانی مثل مولوی نمیتوانسته با تغییر کوچک لفظی به لفظ دیگر، بلاغت اشعارش را ده چندان کند. این امر نشانه ی آن است که مولوی به گذشته برنمی گشته است و آنچه را که می آفریده به گذشته متعلق می دانسته است. او رو به آینده داشت و به دنبال آفرینش موجودات نو و اندیشه های تازه بود. مثنوی محصول ذهن رام نشده و وحشی مولاناست... 



+ به جرئت میتونم بگم 99.9% بیچارگی ها و مشکلات من به خاطر همین گیر بودنم به گذشته و آینده اس. عملا همیشه حال رو از دست میدم! یا فکرم درگیر گذشته اس و کارهایی که کردم و کارهایی که نکردم و سرزنش کردن خودم در هر صورت! یا نگران آینده ی نیومده. نمونه اش همین الانم... از صبح همین جور دارم خودخوری میکنم که چرا تو طول ترم درسامو درست نخوندم و همه اش بی راهه رفتم... یا دارم شور میزنم اگه تا فردا نتونم اونجور که میخوام بخونم چی؟؟ در هر دو موردش هم کاراییم میاد پایین

آدم اگه عاقل باشه حال رو میچسبه... من مدتهاست دارم سعی میکنم اینجوری اسیر نباشم اما نمیدونم چرا موفق نمیشم

شاید از این به بعد با خوندن این قسمت از کتاب، بهتر بتونم به خودم غلبه کنم... 

برای گیر نبودن به گذشته، یادم بیاد که شخص بزرگی مثل مولانا حتی برنمیگشته آثار قبلیش رو تصحیح کنه... باید حال رو بگیریم، رو به آینده! 

  • Hope ful
  • ۰
  • ۰

لعنت به من

این روزا، به همون اندازه که من به خودم اصرار کردم که قبول کن فلانی آدم خوبیه، سعی کردم نکات مثبت افراد رو ببینم

به همون اندازه دنیا اصرارکرد بهم برعکسش رو نشون بده... 

شایدم تقصیر خودمه! اینکه همیشه by default هرکی رو میبینم از همون اول بنا رو به خوب بودن میذارم... 

‏به قلبم کلی معذرت خواهی بدهکارم 

بخاطر تمام روزهایی که گرفت، شکست

تنگ شد، و کاری از دست من بر نیومد... 


  • Hope ful
  • ۰
  • ۰

Dream It Possible

درد موقتیه، اما جا زدن همیشه

 باهات میمونه 😎✋




یه آهنگ هستش که خیلی بهم قدرت میده واسه انجام کارایی که فکر میکنم از پسشون برنمیام، ایناهاش👇

دریافت

  • Hope ful
  • ۰
  • ۰

دستهایم

دستهایم را دوست دارم، خیلی مهربان است... برایم چای میریزد

اجازه میدهد چانه ام را رویش بگذارم و کنار پنجره بارش باران را نگاه کنم... 

اشکهایم را نرم از صورتم پاک میکند. فنجان چای را برایم نگه میدارد تا جرعه جرعه آن را بنوشم... 

فکرهای آزاردهنده ام را برایم در دفترم مینویسد تا ذهنم سبک شود... 

انگشتان پاهایم را وقتی از خستگی زیاد زوق زوق میکنند برایم میمالد. وقتی سردم میشود،  پتو را آرام رویم میکشد، بالش را زیر سرم مرتب میکند تا راحت تر بخوابم... 


کتابی که میخوانم را برایم آرام ورق میزند... اتاقم را مرتب میکند و لباسهایم را مرتب تا میکند، برایم غذا میپزد و ظرفها رو میشوید... 

شب ها کنار صورتم روی بالش دراز می کشد تا احساس تنهایی نکنم

صبحها زنگ ساعت را خاموش میکند بدون آنکه از چشمهایم کمک بگیرد، تا کمی بیشتر بخوابم!  وقتی بیدار میشوم پرده را کنار میزند تا نور خورشید را حس کنم. 

خوشحالم که دستهایم را دارم... 

گاهی باید " دستبوس" خودمان باشیم! 

  • Hope ful